تبليغاتX
شعر تر خدا


شعر تر خدا
به خـــــــــــــــــــدا یه دونه ای
با سلام بر ادب دوستان و خانه داران وبلاگ نویس و دوستان رفیق

چند سوایی است که قریحه ی بنده مختل شده و حضور ذهن شعری ندارم امیدوارم که در حول و حواشی این ایام بتوانم کوزه های احساسم را از کوره ی خیال بیرون کنم و این کوزه را از چشمه ی ذوق خود پر سازم

اولا از استاد ارجمند خود دکتر فولادی پوزش می خواهم که بر حسب آن همه لطف و محبتی که به بنده دارند نتوانستم سه گانی های دیگری را در دریای مجازی روانه کنم.

ثانیا از دوستان عزیزی خواهان عذرم که منتظرند تا حرکتی در اثنای دلنگاره هایم ببینند و برای نقد آنها دست در آستین تفکر کنند.

اما حقیقتی است که از مهرماه پار تا قریب این ادوار و ایام، شکوفه ی ذوقی بر درخت زبانم پایبند نشد تا میوه ی خیالی از آن برداشت کنم.امید است با آبیاری مجدد این باغ احساس و به فیض برکت ایزد یکتا پا در صراط فرات اشعار گذارم.

تا هفته ی بعد که همراه شعرهایی تازه به صحنه ی قریحه ورود کنم:

بدرود و پدرود

[ 91/03/02 ] [ 10:10 ] [ مهدي منصوري ]
ای    خراباتی    خال    رخ    پر    خط    خدا

                                                                    لب  بت  باد  همی  مشرب  و  محراب  بلا

چشم شاهد به شرابی شرر شمع بسوخت

                                                                   بوسه  بر  ساغر  سیمرغ  چو  می زد ترسا

[ 91/01/21 ] [ 9:57 ] [ مهدي منصوري ]
من فقط ايرن پرستم

غرب ديگر چيست؟

دوستدار ناب اسلام محمد

دين مهر و مهرباني

برترين كيش خدايي را پذيرايم

غرب ديگر چيست؟...

[ 91/01/21 ] [ 9:5 ] [ مهدي منصوري ]
با سلام بر دوستان عزیز

یکی دیگر از داستان های مثنوی  "دانشگاه من" رو گذاشتم تا یه تنوعی بشه.

تا "شعرهای 3گانی" که بعد از این خواهم گذاشت صبرکنید

.

.

.

يـــاد دارم روزكـــــــي انـــــــدر عـبــــــور

خــانـــمـي آمـــد كنــارم در حـضــــــــور

خـانـــــمـي زيبــــــا مثـــال حــــور بــــود

هـمـچو بلـبل نغمــه اش پـر شــور بـــود

عطـر ياسـش شامــه ام پـر كرده بــــود

چـشـــم هـايـش را چنـان در كرده بــود

واژه ها یـک یـک ز کـامـش مـی پـــریـد

گــویــیـا درصـــور عـشـقـی مـی دمـیـد

« گـوشـی هـمـراه او زنـگـولـه داشــت

کفـشهای خشکلش منگـولـه داشت»

«موی خـود را رنـگ با مــش کـرده بود

رنـگ زیـتـون رنـگ کشمـش کرده بـود»

گفـت مـي بـخـشـيـد آقــا يـك ســوال

مـحــفـل بــاران كـه باشد  end  حـال

در كـدامين قـسمت دانـشـكده سـت

طرف آن بـوفـه سوي آن ميـــكـده ست

راه را بـر او نـــمــودم تــــا كــه رفـــت

 ريــخــت او بـر پيــكـرم سـوزنـده نــفـت

غــرق در جـمــع كـمـالاتــش شـــدم

عــاشــق ســيــمـينـه خلخالش شدم

هـــوش من را پـاك آن فــرزانــه بــرد

 عــقــل مـن در نــزد آن پــروانــه مــرد

مات و مبهوت ازپي اش گشتـم روان

مـي شـدم بـا ديـدنـتش من نيمه جان

پيـله كـرد عـشـقش درون قـلـب من

خـواب هـم با ديـدنـش شـد سلب من

دسـت و پايـم را دگـر گـم كــرده ام

مـن هـمــان مـجنــون دل گـم كرده ام

ذكـــر مــن تـسـبـيـح نــام او شــده

قــلــب مــن مــحــصــور دام او شـــده

حوريان همواره حسرت مـي خورنـد

از قــــد و بـــالاي آن ســـرو بـــلــنـــد

مـن به دنبالش خرامـان پـر ز شـوق

راه را گـــز كــــردم از بـــســيـــار ذوق

تـا نـشـان خـانـه شـان را يــافــتــم

سـفــره ي دل آن مــكـان انــداخـتـم

بـوي كـوي يــار مـسـتـم كـرده بــود

مــهــربــاني را بـه دستــم كرده بـود

هستي ام راعشق يكدل كرده بود

در مــيـان كـوچـه هـا ول كـرده بــود

.........................................

...........................................

دنباله ی شعر در ادامه ی مطلب




ادامه مطلب
[ 90/08/27 ] [ 22:12 ] [ مهدي منصوري ]

سه پار ه ی (ناتمام)حماسی( با کسب اجازه از محضر استاد فولادی)

سوخت دیشب واژه در دست قلم

پر فرود آورد سیمرغ سخن

روح رفته باز آمد سوی تن


با فرود واژ ه ها سیمرغ گفت

میرسان از من سلامی بر پدر*

گو چه خوابیدی بکن دفع خطر


رستم شعر سه گان فولادیا

تن بپوشان با یکی ببر بیان

رخش دانش تاز کن زودی بیا


تیر رز می ساز با یک شاخه فکر

در کمان آبی چشمت گذار

تا بدوزد دیده ی اسفندیار


**************************

* منظور از پدر، دکتر فولادی هستند و اسفندیار آنان که نسنجیده به این قالب شعری میتازند.



ديگر چرا اين چشم كمتر خواب دارد

دل مرده گويا كمتر آب و تاب دارد

درهاي قلبش را خدا بر روي من بست

گفتا برو ، شهر دلم اصحاب دارد

وقتي ز شهر عشق محرومم نمودند

دانستتم آنجا گوهري ناياب دارد

اما مگر جايي به جز قلب خدا هست

ماهي مگر اين زندگي جز آب دارد

گفتم هنر در دل شكستن نيست يا رب

گفتا تو دل بشكسته اي اعقاب دارد

گفتم كليد دل گشايش نيست گفتا

رو دل به دست آور چنين رهياب دارد

گفتم ندانم راه آنرا چيست گفتا

اين راه آن داند كه عشقي ناب دارد

گفتم که اول او مرا از خود جدا كرد

گفتا بلي  راه وصال اطناب دارد

فهميدم آندم پاي من لغزيده جايي

راه وصال حق عجب گرداب دارد

حتي من از چشم خدا افتاده ام

اين آسمان گويي نه اين مهتاب دارد

در خود شكستم سوختم ناليده گفتم

كي من وجودم جايي از اعراب دارد

ناگه شنيدم آه دل برخواست ، گفتا

عاشق شدي پس عشق كمتر خواب دارد

[ 90/07/26 ] [ 14:0 ] [ مهدي منصوري ]
با سلام بر همه ي ادب دوستان و دوست نوازان

چندي از دوستان مهربان و خوش ذوقم (بلاخص محمد حسين محمدزاده ي عزيز)بهم پيشنهاد دادن كه اشعار ظنز دانشگاه خودمو توي خانه ي وبلاگ منظومم بنويسم. شعر زير يكي از چندين داستانهاي "مثنويگاه كاشان من" است و در اصل آغاز اين مثنوي است. اين رو هم بگم كه روش من در سرودن اين مثنوي برگرفته از شيوه يكي از طنازان خوب اصفهاني ست كه متاسفانه اسم ايشان را به ياد ندارم.

دوش فكرم در هوا پرواز كرد

داستاني از پي اش آغاز كرد

بـاز كـردم دفـتـر اشـعـــار را

تـا نويسم يكسري اسـرار را

كردمش يادي ز دانشجوي ام

تازه فهميدم كجايم من كي ام

گشته ام كاشان قبول از بخت خوش

ترم بعدي مي شود بختم ترش

بخت من برگشته آري اي جوان

هي نكن پرسش ز من از اين و آن

خود بگويـم علـت ايـن حرف هـا

گر بگيري گوش حرفي هم ز ما

از قضا يك روز عصــر شنبــه اي

در هواي خوش دمـاغ پنبــه اي

ترم اول بود و من بر سان غـــاز

مي گذشتم از گذرگاهي به ناز

ذهن من سرشار بود از هّم و غم

مي زدم در راه دانشـگــه قــدم

ناگهان شد سبز پيش چشم من

ساختماني بس شگفت و بس خفن

از خودم پرسيدم اينجا پس كجاست

اين بهشت ديدني آيـا زمــاست

پس شدم راهي قدم برداشتم

پاي خود بر پله اش بگذاشـتــم

ناگهان با لنـگه كفش خـانومـي

پاي چشمم شد به رنگ بادمي

ضربه اي بر صورتم زد از جلـــو

گويـيـــا نسلش بــود او از زرو

گفت هي آقا كجا هي لندهور

چشم زاغ تو مگر گرديده كــور

من تو را بايد برم پيش پليس

پس وصيت نامه ي مرگت نويس

گفتمش خانم مگر اينجا كجاست؟

گفت اينجا خوابگاه دختراست

بعد از آن فرياد زد سارا بيا

مرضيه، فاطي تو اي زهرا بيا

بايد اين آدم شود سير از كتك

تا ادب گردد مگر اين گنده بك

پيش چشمم از سياهي رنگ شد

آن مكان ديدم كه غرق جنگ شد

يك نفر بر صد نفر نامردي است

صورتم از ترس رنگ زردي است

گفتمي اي داد خاكت شد به سر

مي شوي بي آبــرو آخـر پســر

وه چه اوضاعي شده جنگ مغول

دست و پاي بنده هم از ترس شل

عاقبت مانند انسانهاي خنـــگ

همچو بــاد از معركه بستم فلنگ

قصـه اين بود و مرا نشناختنــد

دور آنجـا نرده هايي ساختنــد

ياد زندان مي كنم از آن مكان

از جميع شر خدايـــــا الامــــان

.

.

.مثنوي مجلس به مجلس ميرود

.مجلس بعدي ش زيبـا تر شود

[ 90/03/14 ] [ 21:13 ] [ مهدي منصوري ]
این 3پاره بیگمان بدون اشکال و اشتباه نخواهد بود. منتظر نقد جانانه شما دوستداران هستم.

..........................................

>>>>>>>>>>>>>>>>>>

در جوار آب سروی

هست قامت راست

گیسوانش* اکلیل گون پیداست

***

برگها را باد با دست دم خود می زند بر هم

سرو چونان چنگ در دستان مطرب، "باد"

نغمه خوان مرغی به روی شاخه ساری خم

***

زیر پای آب سنگ و سنگ

دره ای در پیش رو بس ژرف

پای را آن آب می لغزید و می افتاد در آن تنگ

***

آب و باد و برگ و مرغ و سرو

جمله در تسبیح، پی در پی

شرشر و زوزو و خش خش، جیک جیک تذرو*

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

* در گیسوانش "ن" را با علامت سکون تلفظ کنید.

* تذرو( قرقاول و کبک)را به ضرورت آورده ام.

[ 90/02/20 ] [ 22:53 ] [ مهدي منصوري ]
سه گاني ها در راه هستند، فعلا به اين مقدار بسنده مي كنم.

«1»


ديشب از برگ درخت

من شنيدم اين حرف

تا خدا بايد رفت


«2»


بالشي از فكر در زير سرم

خانه ام را شعر باران ديده ام

در ميان واژه ها خوابيده ام*


«3»


همسايه ز دستتان چو آسود

هم آب حيات خورده اي هم

همبستر مرگ مي توان بود


مطمئنا به قلم نقد شما دوستان گرانقدر نياز است(در اولي اشكال بارزيست اميدوارم ببخشيد،ان شاء الله تجديد نظر خواهم كرد)

--------------------------------------------------------------

* بيانگر اين حديث امام علي ست: المرء مخبوء تحت لسانه ، مرد در زير زبانش پنهان است

[ 90/01/30 ] [ 22:4 ] [ مهدي منصوري ]
اين شعر يك جوابيه به نوشته اي از يكي از وبلاگ نويسان محترم بود، در مورد اينكه ما بدهكار زمين و زمان نيستيم كه بنده با يك داستان معروف به جواب آن پرداختم. چندين ماه است كه از عمر اين شعر ميگذرد.اميدوارم به مذاقتان خوش آيد.


از  کجاها  کنم  سخن  آغاز
 
از  سر آغاز   موقع   پرواز

جان جانان کمی تحمل کن

داستان را شنو تو  از   آغاز

*** 

کار شیطان و آدم وحوا 

بود یک  امتحان  ز  پیش  خدا

یک طرف کبر بی حد شیطان

یک طرف کار  آدم  و  حوا

***

هر دو از امر حق زده سر باز

از همین جا خدای کرد آغاز

دفترحق گشوده شدباعشق

تاکند  آدمی  در آن  پرواز

***

آدمی توبه کرد و آدم شد

از گناه  و  خطای  او  کم شد

لیک شیطان به خاطر کبرش

دشمن  بی رقیب  آدم شد

***

ما به جرم خیانت شیطان

خانه مان گشته کنج این زندان

نه بدهکار زندگی هستیم

نه  بدهکار  این زمین و  زمان.


مسلما  قلم  نقد شما عزيزان را مي طلبد.

[ 90/01/24 ] [ 23:41 ] [ مهدي منصوري ]
این اشعار در مورخ 19/2/89 سروده شده و تازه آنها را در چرک نویسهایم یافته ام حتما نیازمند نقد شما عزیزان می باشد. قدوم نقد و پای قلم فکرتتان را می طلبیم.


(1)


گفتی به گرد کویت  باید  که  ساده  گردم                   هنگامه ی  ضلالت  دنبال   جاده   گردم

هوش  از  کفم ببردی با  تیری  از   نگاهت                    تسکین روح و جان را با جام و باده گردم

از بس خیال وصلت خام است و کذب جانا                    گفتم  بایست  دنیا  تا  من  پیاده   گردم

اندر  سرای  مکنت  جایی  ندارد  عاشق                    شاید به  کام  وصلت  من  وانهاده  گردم

هم نکته دان عشقم هم دانم این حکایت                     اما  ز   نو   گمانم   باید  که  زاده   گردم

تا   کی   کمند   زلفت   میل  اسیر   دارد                    بر گوی   تا   ببینی   من   با   ارده  گردم

بهر  وصالت  ای  جان  بر خوان جان جانان                    عمریست  عارفانه   گرد   سجاده  گردم

تا  چند دل  بسوزی  یارا  بس  است دیگر                    گر  زود تر  بیایی  من  رو  گشاده  گردم


(2)


دیشب خیال من به هوا پر کشید و رفت                    همراه  با  همای  غریوان  پرید  و  رفت

جبریل  کز   میان  منور  بشد  چو   باد                      گویی ز  آفتاب  شراری  بچید    و  رفت

حوری که  هست  زینت  مینوی  کردگار                    یک جرعه آب چشمه کوثرچشید و رفت

یک  آن نگاه   بنده  به معشوق  در فتاد                    قلبم  برای حسن حضورش تپید  و رفت

روحش  میان  خاطره ها جا نمی شدی                   مینای  روزگار  جمالش  کشید   و  رفت

آخر    بگو     به     کدامین   بهانه  ای                     باید  گریست غیر تو اشکم چکید و رفت

روز  وصال  چهره ی ماهت  چو  دید دل                   جانش به لب رسید ونوازش خرید و رفت

[ 90/01/15 ] [ 21:58 ] [ مهدي منصوري ]

سلام بر دوستان شفیق-حقیقتش شعرهای سه گانیی را که گفته ام در چرک نویس هایم در خانه جامانده اند دو مورد از آنها را بیاد دارم البته اگر اشتباه نگارشی نکنم(مرا معذوردارید)


(1)


دفترحق گشوده شدباعشق

از همین جا خدای کرد آغاز

تا کند آدمی در آن پرواز


(۲)


آسیاب خدا به کار افتاد

گندم آسمان شد از نو آرد

برف باریده خانه ات آباد

[ 89/12/17 ] [ 0:7 ] [ مهدي منصوري ]

خور و یک خلوت تلخ

وخجل چهره ی خاک

خوشه ها خواب و درختان به خم ،اخم كنان

 

همگي شكوه از اين خاك به خش خش دارند

 

خار و خس خلد خزان مي سازند

وخزان خيس خضاب

گذر باد خرامان

 

وزشش خاموش است

 

و ملائك همگي چشم هاشان در شب خيره

ماه سنش زده بالا

خميده

خاك خشك است و زمان خوابيده

 

"آي آدمها

آب را گل نكنيد"

شايد اين آب دهد غسل خزان را به بهار

[ 89/12/05 ] [ 20:0 ] [ مهدي منصوري ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.


دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ بـرای هیچ بـر هیچ مپیـچ
امکانات وب
فال حافظ- اشاره اي فرما
Merlin.play('DoMagic2'); icon
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت /font>